سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
شروق (z_m) - بر و بچه های ارزشی







   1   2   3      >

بسم الله الرحمن الرحیم


1. "من نماز می خونم ، نمی تونم دروغ بگم "
این جمله ای است که همیشه وقتی می خواهد میزان صداقت گفتارش را به ما نشان دهد به کار می برد .برایم جالب است که از نظر او نماز خوان ها نباید دروغ بگویند .جالب است که نماز او باعث می شود دست از یک گناه بزرگ که از نظر خیلی از آدم های روزگار ما بدون آن زندگی نمی چرخد ، بردارد.


2. "باورت نمی شود از وقتی دارم شرح گناهان کبیره را می خوانم میبینم که چقدر ما خوابیم و حالیمان نیست ! خیلی از کارهایی که به نظرمان اشکالی ندارد و صبح تا شب باانها زندگی می کنیم جزو همون گناهان کبیره ایه که هزارتا حدیث در مورد عقاب سختشون خوندیم و ما غافلیم !"


تاگی ها با یک استاد اخلاق آشنا شده بود بعد از اینکه با بقیه دوستانش آویزان استاد شده بودیند که جلساتی برایشان برای تربیت نفس بگذارد ، استاد گفته بود من کاری نمی توانم برایتان بکنم به غیر از اینکه توصیه کنم بروید یک بار شرح گناهان کبیره را بخوانید تا کمی بیشتر از حال و روز خودتان مطلع شوید !


3. چند سال پیش بود . دانشجو بودیم . با هزار بد بختی در سالن سخنرانی جایی برای نشستن پیدا کردیم .سخنران دکتر عباسی بود .صحبت های زیادی در آن سخنرانی مطرح شد ولی یک موردش شاید تازه تر از باقی موارد بود .اینکه ایادی شیطان با تغییر مفاهیم در ذهن انسان ها سعی در کاهش بار اعتقادی کلمات دارند . مثلا ساعت در قرآن مجید به معنای قیامت و یک اتفاق بزرگ است . اتفاقی که انسان کم کار بی توشه باید از شنیدن و به یاد اوریش مو بر تنش راست شود . ولی امروز انسان معاصر ما اسم ساعت را که می شنود چه در ذهنش نقش می بندد ؟ یک صفحه مدور و دو عقربه و....و تو خود حدیث مفصل بخوان از مجمل


4. در روزگاری که تلوزیون یکی از اعضای خانواده به شمار می رود ، در زمانه ای که بدون اینترنت و ماهواره و فیلم و سریال و دستگاه مغز پروری غرب زندگیمان نمی چرخد پرده های زیادی قلبهایمان را پوشناده است . پرده هایی که روز به روز خاطره بنده پاک بودن را در ذهنمان کمرنگ تر می کند ...


و خدا کند که خودش فکری برای دلهای زنگار گرفته و ذهن های غافل ما بکند ....


ما نه مرداب که جوییم بیا برگردیم


و نمک خورده اوییم بیا برگردیم







  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:شروق (z_m)::نظرات ارزشی [ ارزشی]

    بسم رب الحسین علیه السلام


    عصر همشهری داستان می خواندم . داوود غفارزادگان از تجربه خود از محرم و عزاداری های کودکی اش می گفت . از روضه ها ، سینه زدن ها ، تعزیه خوانی ها  . از قمه ها و خونریزی ها و ژانر وحشتی که به نام حسین و یارن شهیدش آفریده بودند. از خدایی که بعد از مرگ پدر از روشنی به سایه رفته بود و کتابهایی که برای  برگرداندنش به روشنی خوانده بود تا برگ جدا افتاده ای از درخت ایمان نباشد .
    و از مادری که روایتش از حسین و کربلایی ها مهربان بود . با دل کنار می امد . ترسناک نبود  . پر از عشق بود و حس آزادگی . روایتی که خدای در سایه را به روشنی باز گردانده بود .جمله های آخر عجیب بر دلم نشست :
    توی هیچ مقتلی نمی شود روایت دقیق و مو به موی واقعه را پیدا کرد . مقتل نویس ها گاه دیوانه و شیدایی اند چون مقتل که می نویسند ، دامنشان ازز دست می رود . نمی شود کنار ایستاد و روایت کرد . هیچ مقتل نویسی کنار نایستاده است .روایت شب عاشورا را می نوشتم با اسناد و منابع معتبری که جمع کرده بودم . یاد روایت مادرم افتادم :«شب عاشورا حسین علیه السلام را دیدند که بی قرار خم می شود و بته های خارِ دور و بر خیمه گاه را می کند .گفتند : حسین جان ! این چه کاری ست در چنین شبی ؟ فرمود : فردا بچه هایم را در این خارزار پا به برهنه دنبال خواهند کرد و به اسیری خواهند برد ...»
    روایت مادر را توی مقتل آوردم و سند را به نام دل زدم .
    ...



  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:شروق (z_m)::نظرات ارزشی [ ارزشی]


    54 سال از عمرش می گذشت .همسر شهید بود . کل دوران زندگیش با شهید به 40 روز هم نمی رسید . از شهید یک پسر برایش مانده بود . پسری که با تمام توان و سختی های پیش رویش بر همان راه پدر ، بزرگش کرده بود . حالا چند سالی می شد که یکدانه پسرش را هم به سر و سامان رسانده بود .یک نوه هم برایش آمده بود . نام نوه اش را بر نام پدر بزرگ شهیدش مهدی گذاشته بودند . با هم نشسته بودیم در صحن با صفای نجف روبروی گنبد طلایی امیر المومنین .غرق مناجات خودش بود .خیلی حواسش به اطراف نبود . داشت با خدای علی راز و نیاز می کرد :


           خدای خوبم ازت ممنونم که این همه نعمت بهم بخشیدی و این همه سال بهم اجازه زندگی دادی .به حق این بنده عزیزت که پاکترین بندگانت هست ازت می خوام 6 سال دیگه هم بهم وقت بدی تا باقی مونده حسابم رو باهات صاف کنم . بعدش هر وقت خواستی منو ببر پیش خودت  ...


    یاد روزهای اول آشناییمان افتادم . همین چند سال پیش .وقتی یک روز ماجرا ی شهادت همسرش را برایمان تعریف کرد و وقتی  پرسیدیم :هیچ وقت دلت هم برایش تنگ می شود ؟چشمانش پر از اشک شد و گفت : دارم تمام سعی ام را می کنم که وقتی از این دنیا رفتم لیاقت با او بودن را داشته باشم . دلم خیلی تنگ می شود ولی به همراهی ابدیش دل خوش کرده ام ...


    زندگیش پر از سختی بود . پر از مسئولیت .پر از کار . ولی هیچ وقت اثری از ملالت در چهره اش ندیدم . حالا راز این همه سرزندگیش را میفهمیدم . برای زندگیش هدف تعریف کرده بود و بر مبنای همان هدف برنامه ریزی می کرد . دیدم دنیای آرمانی و بی برنامه خیلی از ما جوانهای مدعی امروزی  چقدر با دنیای او فرق دارد . شاید برای همین است که او این همه کار بزرگ در کارنامه اش ثبت کرده است و من با نصف عمر او هنوز دستم خالی خالی است ...


     



  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:شروق (z_m)::نظرات ارزشی [ ارزشی]
    یک جشن باستانی ...»
    24/12/89 9:33 ع




    خوشحالیم که جشن می گیریم . جشن چهاشنبه سوری


     از شب قبلش :


         نیروی انتظامی آماده باش است


         اورژانس آماده باش است


         آتش نشانی آماده باش است


     از ساعت 2 بعد از ظهر همه را تعطیل می کنند


         خیابا ها پر از ترافیک است . همه به سرعت فرار می کنند تا خود را به سر پناهی برسانند .


     شب صحنه خیابان جبهه نبرد است .


          صدای توپ و خمپاره و موشک است که می آید


          دزدگیر همه ماشین ها روشن شده است.


          جوانک های سرخوش و معصوم! در خیابان های تهران یک هیروشیمای دیگر می آفرینند


          بیمارستان ها پر از کشته و مجروح است


     خوب است که میراث باستانیمان را حفظ می کنیم . چهارشنبه سوزی مبارک!


     



  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:شروق (z_m)::نظرات ارزشی [ ارزشی]

     



    شاید مصر آخرین جایی بود که فکر می کردم یک روز اینقدر برایم مهم شود . تا همین چند سال پیش که هنوز نه خالد اسلامبولی را درست می شناختم و نه سریال ظهور را دیده بودم و نه حتی غزه محاصره شده بود به فکر مصر هم نیفتاده بودم .مصر برایم سرزمین افسانه ای فرعون و موسی و بنی اسراییل بود و یوسفی که از کنعان آمد و پادشاهش شد.


    اما امروز انگار فریاد خاموش شده مصر از دل تاریخ بر آمده تا طوفان جدیدی در دنیای آماده ی بیداری ، به پا کند . طوفانی با شعار آزادگی و نه آزادی !


    9 روز تمام است که جوانان مصری خانه را به سمت خیابان های شهرشان ترک کرده اند تازندگی آزادگان را حتی شده به قیمت مرگ برای خود به ارمغان آورند :


    روز های اول قیام است .  نزدیک غروب است .جمعیت دسته دسته در خیابان شعار می دهند .پلیس در بالای خیابان ایستاده تا جلو پیشروی را بگیرد . اذان می گویند جمعیت دسته دسته نماز جماعت در خیابان به پامی کند. عده ای درگوشه و کنار دنبال آب هستند تا زودتر وضو بگیرند و به صفها ملحق شوند . پلیس اما در بهت و حیرت است . انگار سر در گم شده است ...این صحنه در روز های بعد هم تکرار میشود . دسته هایی که روز های اول فقط سه چهار صف را تشکیل می دادند حالا به هم ملحق می شوند و نصف یک خیابان را پر می کنند . پلیس دیگر از بهت در آمده و عصبانی می شود . روی یکی از پلهای نیل دوباره نماز به پا می شود . ماشین های پلیس رو به جمعیت ایستاده است . جمعیت با آرامش عجیبی نماز می خواند و پلیس از فرط عصبانیت به صفهای نماز گزار آب می پاشد صفها با همان آرامش زیر باران فواره های ماشین پلیس به نماز خود ادامه می دهند و تو به یاد فیلم "محمد رسول الله" ساخته مصطفی عقاد مصری می افتی و صفوف اصحاب رسول الله که دست در دست هم کوچه های مکه را زیر رگبار سنگ و ناسزای قریش از طنین الله اکبر و لا اله الا الله پر می کردند ...


    کار بالا گرفته است .علی رغم تیراندازی ها و شهادت ها  میدان التحریر صحنه حضور است و فریاد " الشعب ، یرید ، اسقاط النظام "(ملت خواستار سقوط نظام است) جوانان مصری پایه های حکومت مبارک را لرزانده است . تا "جمعه الرحیل" دو روز باقی مانده است . ارازل واوباش (یا به لفظ خود مصری ها بلطدگی ها ) سوار بر اسب و شتر ، شمشیر و قمه به دست به جمعیت شعار دهنده ی دست خالی حمله می کنند . خیابان های منتهی به میدان التحریر صحنه نبرد خیابانی است . نبرد سنگ و چوب  ! کم کم جمعیت بر خود مسلط می شود . جبهه هایش منظم می شود . یک عده در میدان ،سلاح (شما بخوانید سنگ ) و سپر (این یکی را هم صفحه های آهنی کنده شده از گوشه و کنار میدان بخوانید )  تهیه می کنند و به خط مقدم جبهه در انتهای خیابان می رسانند .باران سنگ در دو طرف جبهه در جریان است .چند متر انتهای خیابان چند دقیقه دست جوانان معارض است و چند دقیقه بعد دست حامیان مبارک می افتد . گه گاهی باران سنگ متوقف می شود و یکی دو تا از جوانان مصری به وسط جبهه می آیند و با حرکت دست فریاد می زنند "سلمیه !سلمیه !" (یعنی قصد ما  تظاهرات آرام است و نه این جنگ خیابانی که شما راه انداخته اید) اما در جواب سنگ است که به سمتشان می آید و جنگ دوباره از سر گرفته می شود .و این اتفاق تا شب هزار بار تکرار می شود . دولت مصر سعی می کند بلطدگی ها را مصریان غیوری بداند که عاشق مبارکند و برای حمایتشان به خیابان ریخته اند اما تمام بلطدگی هایی که به دست جوانان معارض می افتند کارت شناسایی پلیس دارند . این بازی جدید هم لو می رود  ...


    شب "جمعه الرحیل" است . ارتش مصر هم که خود را از مردم می دانست و بهانه حضورش در خیابان را  محافظت از مردم اعلام کرده بود در برابر وحشی گری بلطدگی ها هیچ کاری نمی کند . حتی جلوی رسیدن نیروهای کمکی به میدان التحریر را تا جایی که می تواند می گیرد .علاوه بر سنگ و چوب وقمه ککتلملوتف هم به سلاح های بلطدگی ها اضافه می شود . چند ماشین آتش می گیرد . تیراندازی هم می شود. به غیر از صدها زخمی 5 جوان مصری هم شهید می شوند. برخی از علمای الازهر در بین جوانان میدان التحریر حضور دارند . مقامات مصری به شبکه های تلویزیونی می روند تا نشان دهند که "شورشی ها ایرانی  و اسراییلی!! هستند و بعد از اصلاحات مبارک (شما بخوانید شیره مالیدن صهیونیستی ) ملت دست از اعتراض برداشته است ! "یوسف قرضاوی (یکی از علمای الازهر )حضور در نماز جمعه فردا را واجب شرعی اعلام می کند . اما برخی علمای دیگر مردم را از حضور برای جلوگیری از خونریزی های بعدی منع می کنند ...


    "جمعه الرحیل" فرا می رسد . علی رغم تمام هشدار ها و کار شکنی خیابان های مصر سرشار از جمعیت می شود .نهضت همچنان ادامه دارد ...


    اینها تنها گوشه ای است از انقلابی که در سرزمین موسی اولین انقلابی تاریخ ، در حال وقوع است . انقلابی که به رغم تلاش رسانه های آمریکایی برای اقتصادی نشان دادن آن برخواسته از خوی آزادگی جوانان مصری است .انقلابی که اگر به مقصد برسد پایه های اسراییل این نماینده بزرگ شیطان را به لرزه در خواهد آورد و شاید برای همین است که ایادیش به دست و پا افتاده اند تا نگذارند رنگ اسلامی این انقلاب را دنیا ببیند...


    حالا چند روزیست که شب و روزمان با مصر می گذرد . چشممان به حضور جوانان خستگی ناپذیر خیابان های قاهره است . گوشمان به ندای الله اکبر آنهاست و نبضمان  در رگ های میدان التحیریر میزند  . و این همان عزتی است که پرچم آزادگی به ملت های جهان می بخشد.



     



  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:شروق (z_m)::نظرات ارزشی [ ارزشی]
    خاکستری ها»
    17/9/89 11:49 ع


    1-جنگ تبوک بود . جنگ با رومیان . موسم نبرد بود و ثبت نام در لشکر رسول الله . مال ومنالش زیاد بود و دل کندن از این دنیا برایش سخت . به محضر رسول الله رسید و گفت : یا رسول الله میدانم که جهاد واجب است و شهادت در راه خدا زیبا. اما چه کنم . نقطه ضعف من زن ها هستند و می گویند که روم هم پر از دختران زرد (بنات الاصفر، کنایه از دختران موطلایی ) . می ترسم در این جنگ شرکت کنم و عنان نفسم از کف برود من را در چینین فتنه ای نیانداز  ( و منهم من یقول ائذن لی و لاتفتنی ). به خیال خودش می خواست در فتنه نفس نیافتد . غافل از اینکه در امتحان بزرگتری رد شده بود . امتحان گذشتن از همه چیز در راه خدا . بهانه ای پیدا کرده بود برای نرفتن به پیکار دشمنان خدا و غافل بود از روزی که پرده ها بیافتند و نیت حقیقی هر چیز آشکار شود (الا فی الفتنه سقطوا و ان جهنم لمحیطه بالکافرین )

    2-حسین نماد تمامیت حق بود و یزید نماد تمامیت باطل . لشکر غریب و خلوت حسین آیینه تمام سفیدی های عالم بود و لشکر پر تعداد یزید آیینه تمام سیاهی های  عالم . و کربلا صحنه نبرد این دو . اما بازیگران صحنه عاشورا دیگرانی هم بودند . دیگرانی به رنگ خاکستری. دیگرانی که به خیال خودشان نقشی در این صحنه نگرفته بودند اما بدترین نقش  را بازی کردند . نقش تماشاچی ... .
     عرصه عرصه احیا ارزشها بود و ندای حسین که هل من ناصر ینصرنی .  پیغام رسیده بود و تکلیف مشخص . اما افسوس از حجابی که نماینده شیطان بود و دلهای غبار گرفته را تاریک کرد تا روشنای حقیقت دعوت حسین را نبینند . گروهی به عشق مال و قدرت به لشکر یزید پیوستند و اکثریت ، خاموش نشستند تا نوه رسول خدا را در کربلا به خاک وخون بکشند . نام عرصه را فتنه نهادند و خواستند که در این فتنه دستی نداشته باشند غافل از اینکه خود آفریننده فتنه حقیقی شدند . فتنه سکوت در برابر باطل . فتنه ای که درمانش خون بود . خون پاکترین بندگان خداوند . خونی که در دل تاریخ ریشه دواند تا فریاد حسین  و ندای هل من ناصرش را به گوش آیندگان برساند و صحنه کربلا تکرار شود و نقش ها باز هم تقسیم شود .

    3- آن روز ها شعار حرکت جبهه ها نوای حسین بود . شب های عملیات دور هم جمع می شدند و دم می گرفتند : " نسیمی جانفزا می آید / بوی کرب و بلا می آید ". سربند یا حسین می بستند و عشقشان رسیدن به کوی حسین بود . آنان شاگردان حقیقی مکتب حسین بودند و دلهای بی غبارشان درس حسین را به درستی دریافته بود . وبا خون خود  ندای هل من ناصر ینصرنی حسین زمانشان را پاسخ گفتند و آخرین بند وصیت نامه هایشان امضا زدند که :" پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت آسیبی نرسد " .

    4- کل یوم عاشورا وکل ارض کربلا و این ندای حقیقی تاریخ است . فرقی نمی کند که در چه زمانی باشی و یا در کجا. همیشه یاران حسین هستند که ندای "هل من ناصر ینصرنی" اش را فریاد می کنند . کافی است دل را صاف کنی و غبارش را بزدایی تا نور دعوت ربانی را  ببینی . همیشه فتنه ای هست و همیشه نقش ها تقسیم می شود . نقش بی نقشی نداریم . انتخاب با توست یا حسینی می شوی یا یزیدی . غیر از این انتخاب دیگری نداری . سکوت در هنگام دعوای حق و باطل باطل بودن است . امروز فتنه در جریان است و نوبت بازی من و توست . نقش ها تقسیم می شود و انتخاب با خودمان است و خدا کند که بصیرت به فریادمان برسد و به اسم تماشاچی و سکوت در جرگه رد شده گان امتحان الهی قرار نگیریم .



  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:شروق (z_m)::نظرات ارزشی [ ارزشی]
    کجایی باران!»
    8/9/89 12:32 ع


    وقتی که دلگرفتگی بیماری مزمن شد دیگر نمی شود کاری کرد جز اینکه نشست و به رسیدن باران دل بست ، تا شاید بغض ها را بشکند و گرفتگی دل را بگشاید ...

    این روز ها ، در این موسم بی بارانی و آلودگی هوا  ، تشنه بارانم .آن هم باران دل در این خشکسال ریگزار !

    احساس می کنم که گرفتگی دل مزمن شده .دیگر یارای تحمل این همه گرفتگی نیست ...

    دلم می خواهد فریاد بزنم :

    «قاصد روزان ابری

                          داروک !

                                 کی می رسد باران؟»

    و غافلم از اینکه داروک هم عمریست که بار سفر را در جستجوی باران بسته تا شاید پاسخی بیابد برای این همه تشنه دل !

    دلم گرفته

               دلم عجیب گرفته است ...

    بویش را می شنوی ؟

    نم نمک بوی باران است که از کوچه ها و خیابان هایمان برمی خیزد .باران محرم

    و خدایا می شود آیا که باران دلمان هم ، همنوا با باران کربلا  ببارد  ؟...

    باران کربلا



  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:شروق (z_m)::نظرات ارزشی [ ارزشی]
       1   2   3      >
    خواننده گرامی جهت برقراری ارتباط با مدیر وبگاه فقط در نوشته های مدیر نظر قرار دهید