سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
آذر 90 - بر و بچه های ارزشی







   1   2   3   4      >




سالها پیش، در کافه ای در یکی از کشورهای اروپایی، به دختری که روبرویم بود گفتم ایرانیم، با لحنی حاکی از شوخی پرسید: بمب های خودت رو کجا قایم کردی؟ طی سالهای بعد، به اندازه کافی از این قضاوتهای شوخی و جدی شنیدم که شنیدن آنها دیگر مرا به اندازه نخستین روز شگفت زده نکند.

 یک سیاه پوست که هم اکنون در آستانه شصت سالگی است، تعریف میکرد که جوانی خود را در دهه هفتاد، زمانی گذراند که نگرش به سیاه پوستان بسیار سخت گیرانه بود. او زمانی که شبها از کنار هایدپارک در شیکاگو عبور میکرد، دختران و پسرانی را میدید که با دیدن او دست یکدیگر را محکمتر میگیرند، سکوت میکنند، خیره به روبرو از کنار او عبور میکنند و حتی اگر بتوانند مسیر حرکت خود را به سمت دیگر خیابان تغییر میدهند.

در کشور خودمان نیز، شمالی ها، آذری ها، یزدی ها، اصفهانی ها، جنوبی ها و ... هر یک قربانی تصویری هستند که از آنها و از مردم شهرشان ساخته شده و بر همین اساس مورد قضاوت قرار میگیرند.

این پدیده ای است که در روانشناسی استریوتایپ نامیده میشود. قضاوت بر روی انسانها بر اساس گروه یا جامعه ای که به آن تعلق دارند. زنان به جرم زن بودن و مردان به دلیل مرد بودن، قربانی چنین قضاوتهایی هستند.

آیا خطای استریوتایپ صرفاً یک خطای ذهنی بی دلیل است؟ واقعیت این است که چنین نیست. نیاکان ما در طول تکامل خویش در اثر توانایی تعمیم در تنازع برای بقا زنده مانده اند. آنها آموختند که از تمام جانوران خزنده بگریزند. از حیواناتی که دندان خویش را نشان میدهند فرار کنند و خود نیز چون آنان، برای تهدید دیگران دندانهای خود را نشان دهند. در جنگهای مذهبی، مسلمان بودن یا مسیحی بودن برای دشمن بودن کافی بود.

زندگی جمعی و به تعبیر جامعه شناسان Collectivistic زمینه را برای قضاوت جمعی فراهم میکرد. مردم فلان شهر خسیس بودند. مردم شهر دیگر ساده لوح. مردم شهر دیگر مذهبی و ...

اما زندگی جمعی رو به زوال است. زندگی فردی به خانه ها و خانواده ها رو آورده است. جوانانی که نه با پدر و مادر خود، بلکه با صفحه LCD موبایل خود زندگی میکنند. دختران و پسرانی که نخستین تجربیات  خود را نه با همسایه و خویشاوند خود که با مرد و زنی از دیاری دیگر در فضای مجازی آغاز میکنند.

و رسانه های ملی که دیگر ملت ها به دقت همیشه به آنها گوش نمیدهند و قدرت فرهنگ سازی آنها رو به کاهش است.

این چنین است که قدرت قضاوت جمعی - که شاید زمانی ابزاری قدرتمند بود - هر روز بیشتر از پیش کاهش می یابد و استریوتایپ که زمانی ابزاری برای زندگی بود، به عنوان شاخصی برای سنجش عقب ماندگی ذهنی و فرهنگی شمرده میشود.

چقدر در زندگی خود از استریوتایپها استفاده میکنید؟ زن، مرد، ترک، عرب، رشتی، قزوینی، متولد ماه مهر، متولد ماه اردیبهشت، کوتاه قد، چاق، اروپایی، شرقی، غربی، خارجی، ایرانی و ...

بیایید کمی بیشتر فکر کنیم





  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:توحیدی::نظرات ارزشی [ ارزشی]



    هرچند یکبار ایمیل هایی در باره ایران میگیریم که عکسهای خنده دار را نشان میدهد و موضوع فقط در ایران یا only in Iran  است. این ایمیل ها اگرچه خنده به لب مینشاند و بعدی از ابعاد جامعه ایران را نشان میدهد اما در ایران چیزهایی هم هست که ساده از کنارشان میگذریم. اگر مدتی از ایران دور باشید این نکات زیبا بیشتر خود را نشان میدهند.

     امروز با همسرم به کوهپیمایی  رفتیم. نیمه های راه گروهی زن و مرد با سن های کم و زیاد نشسته بودند. مردی با موهای سپید و صدایی بسیار زیبا داشت ترانه میخواند و بقیه هم با او دم گرفته بودند.خواستم فیلمی بگیرم فکر کردیم شاید دوست نداشته باشند. در اینحال فکر میکردم کجای دنیا چنین حالت و جوی را میشود دید؟

     

    برگشتیم در قهوه خانه ساده بالای کوه سفارش املت دادیم. کنار دست فروشنده نوشته بود ما را درgoogle  ملاقات کنید. بازفکر کردم در کجای دنیا میشود اینچنین املت خوشمزه و نان لواشی پیدا کرد که فروشنه اش هم تا این حد بروز باشد؟ چون من تا حدی دنیا دیده هستم به تجربه میگویم هیچ کجا..

     

    هنگام برگشتن خانمی با مانتو و مقنعه با حجاب کامل و ظاهری مرتب در حال فروختن گل بود. آنقدر ظاهر با کلاسی داشت که  برای خرید گل پنجره را باز کردیم. شخصیت با وقاری داشت. وقتی گفتیم به شما نمی آید گل بفروشید با کلامی تکان دهنده گفت : بی کس هستم اما ناکس نیستم.. زندگی را باید با شرافت گذروند. کجای دنیا میتوان این سطح از فلسفه و حکمت را در کلام یک گلفروش یافت؟

     

    به خانه که رسیدیم همسرم یادش افتاد چیزهایی را نخریده است به  سوپری نزدیک خانه رفتم و خرید کردم. دست کردم دیدم کیفم همراهم نیست. گفتم ببخشید پول نیاوردم میروم بیاورم و در حالیکه مبلغ کالایی که خریده بودم کم نبود مغازه دار با اصرار گفت نه قابل شما رو نداره ببرید و با کلامی جدی و قاطع کالا را به من داد. تشکر کردم و در راه خانه فکر کردم کجای دنیا چنین اعتمادی به یک غریبه وجود دارد؟ تازه پول را هم که آوردم فروشنده با تعجب گفت آخه چه عجله ای بود؟

     

     

    میتوان همه رخدادهای بالا را منفی دید. چرا باید خانمی با وقار گل بفروشد آیا نگاههای منفی ما کمکی به حل مشکلات دنیا میکند؟ من هر چه را دیدم  مثبت میدیدم.

     

    بعضی از ما چیزهایی را برای خودمان ذهنی کرده ایم در حالیکه در عمل وجود ندارند و آنچه را که وجود دارد چشم ما نمیبیند و ذهن ما درک نمیکند. مثلا  آدمها را به باکلاس و بی کلاس تقسیم کرده ایم. ماکسیما و پرادو و بنز با کلاس و پیکان و پراید بی کلاسند. حالا در جاده گیر کنید حالا به هردلیل چه تمام شدن بنزین چه خرابی ماشین. امتحان کنید حتی یک ماکسیما و پرادو و بنز بخاطر کمک به شما توقف نمیکند و اگر کسی به کمکتان بیاید یا پیکان دارد یا پراید یا وانت. کدام با کلاس ترند؟

     

    تنها به رخدادهای یکروز عادی از زندگی میتواند فکر کنید در آن تلخ و شیرین بسیار وجود دارد.







  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:توحیدی::نظرات ارزشی [ ارزشی]


    طلبه سرباز امام زمان شهریه طلبگی زندگی طلبگی برکت تبلیغ وام قرض الحسنه توکل به خدامثل هر روز می‌روم سر کلاس، ولی این بار، زودتر از روزهای قبل.
    هنوز رفقا نیامده‌اند، فقط همان طلبه‌ی شیرازی خوش‌لهجه‌ی محجوب و کم‌حرف نشسته است گوشه‌ی کلاس و به کتاب روبرویش زل زده.
    نمی‌دانم به چی، ولی دارد عمییییییق فکر می‌کند، چون اصلا متوجه ورود من نمی‌شود!
    می‌نشینم و با گوشیم خودم را مشغول می‌کنم. چند لحظه سکوت و بعد...
    کاملا بدون مقدمه، سرش را بالا می‌آورد و شروع می‌کند به حرف زدن و من کمی تعجب می‌کنم که چطور این طلبه‌ی کم حرف محجوب، خودش سر حرف را باز کرده امروز!
    شروع می‌کند به حرف زدن، از ضیق معیشت می‌گوید و تنگ‌دستی!
    از قسط‌هایی که به تاخیر می‌افتند و از قرض‌هایی که چاله‌ها و چاه‌های زندگی را پر نمی‌کنند!
    از شغل دومی که برای خودش دست و پا کرده و بیشتر از اینکه دست‌گیر باشد، دست‌و‌پاگیر است!
    از دو سالی که برای خودش و همسرش هییییچ نتوانسته بخرد و فقط گاه و بیگاه برای دخترکش، چیزکی، لباسی، اسباب‎بازی یا... خریده!
    از صد و شست هزار تومان شهریه‌ای که تمام درآمد ماهانه‌اش است و صد هزار تومانش می‌رود برای اجاره‌ی خانه و چهل هزار تومانی که برای این قسط و سی هزار تومان برای آن قسط و بعد دخل و خرج و حساب و کتابی که فقط خدا می‌تواند ازش سر دربیاورد که پس چطور دارد می‌چرخد چرخ این زندگی؟!
    می‌گوید و می‌گوید و در درددل‌هایش، غرور و عزت نفس موج می‌زند!
    می‌گوید و می‌گوید و من فقط نگاهش می‌کنم... بدون اینکه حرفی بزنم یا حتی سرم را به تایید تکان بدهم... فقط نگاهش می‌کنم!
    نمی‌توانم لبخند بزنم، نه که نخواهم!
    نمی‌توانم تاییدش کنم و چطور می‌توانم سرم را به نشانه‌ی تایید تکان بدهم وقتی که نمی‌توانم تصور کنم جای او باشم و کم نیاورم!
    جای او باشم و با وجود فشاری آنچنان کمرشکن و مردافکن، همچنان همّت کنم برای حضور پای درس استاد و شوق داشته باشم برای دستگیری فکری و معنوی از بندگان خدا!
    جای او باشم و انگیزه و حال و حوصله و دل و دماغ و این چیزهایم هنوز سر جای خودش باشد!
    و من مانده‌ام این لبخند که از روزی که دیدمش، بر گوشه‌ی لبهایش نشسته، از کجا می‌آید پس!




  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:محمد فیاضی::نظرات ارزشی [ ارزشی]

    نامش را گذاشته بودند عبدالله اما در گوشه و کنار زندگی پر فراز و نشیبش که جستجو می کنی اثری از عبودیت واقعی و بندگی خدا پیدا نمی کنی. البته حساب ظاهرش جدا بود. دهان را که باز می کرد روایات نبوی بود که در راستای توجیه اعمال و افکارش به کار بسته می شد. عبدالله از آن قماش چهره هایی است که به واسطه ی ویژگی های مختص به خود الگویی از یک جریان دوچهره ارائه می دهد که از فراز عصر ها و نسل ها قابل انطباق بر آحاد امت اسلامی است و همین مسئله انگیزه ای مناسب برای پرداختن به شاخص های شخصیتی و جریانی این فرد جهت تطبیق بر عبدالله های معاصر و تحلیل ساختارشناسانه پیرامون ماهیت جریان هان های سیاسی و اجتماعی حاضر ایجاد می کند. صحبت درباره ی یک آقازاده ی رفوزه است: عبدالله بن عمر بن خطاب! مناسبت این نوشته حکایت دیدار وی با حضرت سیدالشهداء (ع) است که مفاد آن با توجه به ماهیت واقعی عبدالله می تواند نکات و عبرت های زیادی را به ارمغان داشته باشد. جهت فهم عمیق تر و تصویر سازی مناسب تر از فضای این گفتگو نگاهی اجمالی به کارنامه ی سیاسی عبدالله بن عمر خالی از لطف و حتی ضرورت به نظر نمی رسد.


    در سال 35 هجری و در شرایطی که شدت فساد و انحراف در حکومت، پایانی خونبار را برای خلیفه ی سوم رقم زد توده های امت پیامبر تحولی بزرگ در سیر سیاسی دنیای اسلام به وجود آوردند و بر خلاف همه ی پیش بینی ها بعد از 25 سال سرگردانی و تحیر دوباره به محور اصلی اسلام یعنی ولایت بازگشتند و ردای خلافت را بر دوش علی بن ابی طالب (ع) انداختند. در این اوضاع و احوال که حتی قشر های عامی مردم نیز تحت تاثیر این موج بیداری قرار گرفته بودند عبدالله عمر جزو 7 نفری بود که از بیعت با امیرالمومنین (ع) سر باز زد. وی در توجیه کوتاهی خود می گفت من باید آخرین نفری باشم که با علی (ع) بیعت می کند. روزی مالک اشتر نخعی شکوه ی او را خدمت امام برد و عرض کرد عبدالله روی خوش شما را دیده و از شمشیر و تازیانه ی شما هراسی ندارد. سپس اذن خواست تا کمی او را تحت فشار قرار دهد تا بیعت کند. اما امیرالمومنین (ع) مالک را از این کار بر حذر داشت و بر آزادی رای و نظر او تاکید کرد. ولی عبدالله پا را فرا تر گذاشت و طی سفری به مکه مکرمه پایه های توطئه ی گسترده ای را علیه حکومت عدل علوی بنا نهاد. امام (ع) بعد از اطلاع یافتن ماموری را برای مهار دشمنی او به مکه گسیل داشت. عبدالله شکست خورده و ناکام به مدینه بازگشت اما تا پایان بیعت نکرد و حکومت را به رسمیت نشناخت. (1) جالب این او که بلافاصله بعد از شهادت مظلومانه ی امیرالمومنین (ع) از دل و جان با معاویة بن ابی سفیان بیعت نمود!


    سال ها بعد وقتی معاویه با زیر پا گذاشتن صلح نامه ی امام حسن مجتبی (ع) از امت اسلام برای ولایت عهدی فرزند فاسدش یزید بیعت می گرفت عبدالله بن عمر در ظاهر دم از مخالفت با یزید زد اما هم معاویه و هم یزید به خوبی می دانستند که این مخالفت نه تنها ضرری را متوجه آن ها نمی کند بلکه در جای مناسب و در نقطه ی حساس به کمک آن ها هم خواهد آمد. واقعیت درونی عبدالله را باید از دیدگاه معاویه که همجنس او بود نگاه کرد آن گاه که به ولیعهد جوانش درباره ی مخالفین آینده ی حکومتش توصیه می کرد و شخصیت سیاسی آن ها را برایش تحلیل می کرد. وی وقتی به عبدالله رسید گفت او گر چه به ظاهر مخالفت می کند ولی قلبش با توست! قدرش را بدان و او را از خود مران! (2) تاریخ گواهی می دهد که این تحلیل معاویه به واقعیت پیوست و عبدالله نقشی بسیار تاثیر گزار در تایید و حمایت از حکومت امویان ایفاء نمود. این مسئله را می توان به وضوح در ماجرای دیدار وی با حسین بن علی (ع) در مکه مشاهده کرد.


    سیب خیال


    در نیمه ی رجب سال شصت هجری معاویه مرد و یزید بلافاصله پس از تکیه زدن بر مسند خلافت نامه ی های یکسانی به استانداران خود در قلمرو اسلامی نوشت و ضمن اطلاعرسانی خبر مرگ معاویه و جانشینی خویش، ابقای استانداران و ماموریت بیعت گرفتن از مردم برای خلیفه ی جدید را به آن ها ابلاغ نمود. اما نامه ای که به دست ولید بن عتبه استاندار مدینه رسید پیوستی کوتاه و ویژه با دست خط شخص خلیفه به همراه داشت: «حسین (ع) و عبدالله بن عمر و عبدالله زبیر را دستگیر کن و به آن ها مهلت نده مگر این که بی درنگ بیعت کنند!» (3) لحن کوبنده و خشونت آمیز و تند این فرمان کوتاه نشان از این داشت که سیره ی حکومتی یزید هیچ تناسب و شباهتی با پدر مکار و حیله گر و سیاست بازش ندارد و او بر خلاف توصیه ی خلیفه ی پدر هیچ سازش و مدارایی با مخالفین خویش نخواهد داشت. زمانی که این نامه به مدینه رسید عبدالله بن عمر برای انجام اعمال عمره و سایر مستحبات در مکه مکرمه به سر می برد و چند روز بعد در حالی که کاروان حسین بن علی (ع) که شرایط مدینه او را وادار به مهاجرت کرده بود وارد مکه شد عبدالله در حال مهیا شدن برای بازگشت به مدینه بود که به محضر امام رسید و ماموریت قدیمی خویش را به انجام رساند. وی در شرایط ویژه ای که یاران حسین بن علی (ع) با توجه به آگاهیشان از سرانجام خونینی که در انتظارشان بود بیشترین نیاز را به ایمان و یقین در حرکت خویش داشتند پشت نقاب مخالفت با یزید و در ظاهر خیرخواهی و دلسوزی امام (ع) را دعوت به بیعت و سازش با یزید کرد و در کمال بی شرمی با استناد به این روایت نبوی که می فرمود «حسین کشته خواهد شد و اگر مردم دست از یاری وی بردارند به ذلت و خواری مبتلا خواهند شد» در حالی که مفاد این روایت کاملا علیه خود او بود به امام عرض کرد اهرم زر و زور و یا به تعبیری قدرت و ثروت در اختیار یزید است و مردم نیز به بیعت با او درآمده اند. سپس امام زمان خود را به خاطر این که مسبب ریخته شدن خون مسلمانان نشود از خداوند بیم داد و دعوت به تقوای الهی نمود! (4)


    امام حسین (ع) در مقام پاسخ به او و با التفات کامل به ویژگی های شخصیتی و فکریش به مسائلی اشاره فرمودند که سرشار از الهامات و اشارات و لطائف الهی بود. گویی امام در خلال این پاسخ عمیق و حکیمانه شمه ای از سرنوشت سرخ خویش را نیز مورد اشاره ی ظریف خویش قرار دادند و فکر سطحی عبدالله را که شکست ظاهری و دنیایی را ملاک حقانیت می دانست مورد نقد تاریخی قرار دادند: «ای ابوعبدالرحمن! (5) مگر نمی دانی که دنیا آن قدر پست و حقیر است که در آن سر یحیی بن زکریا برای زن ناپاکی از بدکاران بنی اسرائیل به هدیه فرستاده شد؟! (6) مگر نمی دانی بنی اسرائیل در مقام مخالفت با خداوند آن قدر پیش رفتند که هر روز صبح ابتدا هفتاد پیامبر را می کشتند و سپس به دنبال کسب و کار خویش می رفتند انگار نه انگار که کاری کرده بودند! (7) خداوند به آن ها مهلت داد تا بر بار گناه خویش بیفزایند. سپس آن ها را بسیار سخت گیرانه و منتقمانه به سزای اعمالشان رساند. (8) از خدا بترس ای عبدالله و دست از یاری من نکش!» (9) امام در این جمله ی پایانی اولا پاسخ عبدالله را که حضرت را به تقوای الهی دعوت کرده بود دادند و هم مرض قلبی او را بیان کردن و به او فهماندند که از اغراض درونی و امراض قلبی او که ناشی از فقدان تقوای الهی است اطلاع کامل دارند!


    عبدالله که از منصرف کردن امام (ع) مایوس شده بود به همان حربه ی همیشگی خویش روی آورد و سعی کرد با نشان دادن محبت و ارادت دروغین به زعم اشتباه خود ویروس تردید و تزلزل را در قلب همراهان و یاران امام حسین (ع) تزریق کند. به همین خاطر با چهره ای مغموم به امام عرض کرد می خواهم در این لحظه های جدایی و فراق بر آن موضعی که پیامبر خدا (ص) همواره می بوسید بوسه ای بزنم! امام هم پیراهن مبارکشان را بالا می زنند و به او اجازه می دهند تا الگوی شخصیتی منافقانه و مزورانه خویش را برای پندآموزی و عبرت گرفتن آیندگان تکمیل کند. عبدالله سپس با چشمانی اشکبار و صدایی محزون با امام (ع) وداع می کند (10) و راهی مدینه می شود و امام (ع) را در طوفان سرخ کربلا تنها می گذارد. وی بلافاصله پس از ورود به مدینه نامه ای به یزید بن معاویه می نویسد و بیعت با او را از جان و دل می پذیرد! (11) او آن چنان وفادارانه بر سر این بیعت شوم می ایستد که حتی وقتی بعد از حادثه ی کربلا مردم مدینه به خونخواهی از سیدالشهداء (ع) نهضتی را علیه حکومت یزید آغاز می کنند و عثمان بن محمد استاندار خلیفه را از شهر بیرون می کنند عبدالله تنها کسی بود که با این حرکت مردمی به مخالفت برخواست و کار را به آن جا رساند که اهل خانه اش را جمع کرد و باز هم با استناد به سخنان رسول مکرم اسلام (ص) آن ها را این گونه از همراهی با موج مردمی بازداشت: «من از رسول خدا (ص) شنیدم که می فرمود در صحرای محشر برای هر پیمان شکنی پرچمی به احتزاز در خواهد آمد تا وی را رسوا کند. سپس ادامه داد که: ما با این مرد -یزید- بیعت کرده ایم و من هیچ پیمان شکستنی را بالا تر از این نمی بینم که جماعتی با مردی بیعت کنند و سپس به جنگ با او برخیزند. آن گاه با اهل خانه اش اتمام حجت کرد که هر کس به این موج مدنی بپیوندد از من نیست و حق مراجعت به این خانه را ندارد! (12) (13)


    برای کامل شدن شاخصه های رفتاری و سیاسی شخصیت عبدالله بن عمر پرده ای دیگر از صحنه ی غبارآلود و فتنه زده ی زندگی او را یادآوری می کنیم. پس از مرگ یزید بن معاویه عبدالملک مروان بر کرسی خلافت تکیه زد و در اولین اقدام مهم خود سفاک و خونریز معروف یعنی حجاج بن یوسف ثقفی را برای سرکوب اقدامات وسیع عبدالله بن زیبر در مخالفت با حکومت وقت و در راستای تشکیل حکومت زبیریان به مکه روانه کرد. حجاج در مسیر خود شب را در مدینه استراحت کرد. پاسی از شب گذشته بود که عبدالله برای ملاقات به استراحت گاه ابن یوسف رفت و از وی خواست تا دستش را برای بیعت از طرف خلیفه ی جدید پیش بیاورد. حجاج در همان حالت خوابیده با کمال تعجب از عبدالله علت این وقت نشناسی و تعجیلش را سوال کرد. عبدالله عمر مانند همیشه باز به روایتی دیگر از پیامبر (ص) متمسک شد و گفت از رسول خدا شنیدم که می فرمود: «هر کس بمیرد و امام زمانه ی خویش را نشناخته باشد به مرگ جاهلیت مرده است» (14) لذا ترسیدم در خواب اجلم فرا برسد و با امام زمان خود بیعت نکرده باشم و به مرگ جاهلیت بمیرم! حجاج که از دیدن این فستیوال جهل و حماقت شگفت زده شده بود به جای دست، پای خویش را از زیر لحاف بیرون آورد و در مقابل صورت عبدالله گرفت و گفت: برای بیعت نیازی به دست نیست؛ همین پا هم کفایت می کند! (15) این صحنه تفسیر دقیق و کامل همان حدیثی بود که خود عبدالله عمر در مقابل دعوت عزتمندانه ی حسین بن علی (ع) از رسول اسلام (ص) نقل کرده بود که: هر کس دست از یاری حسین بردارد به خواری و ذلت مبتلا می شود و این است یکی از روشن ترین مصادیق آیه ی شریفه قرآن: {ذلک لهم خزی فی الدنیا و لهم فی الآخرة عذاب عظیم} (16) یعنی خزی و خواری در دنیا و عذاب عظیم الهی نتیجه ی این نوع رویکرد و سرنوشت این قماش چهره ها در هر عصر و زمانه ای خواهد بود.


    این الگوی شخصیتی با این شاخصه های رفتاری همواره مورد استقبال و پسند ظالمین و دشمنان دین حدا بوده و هست. جریان ظلم و کفر همواره بیشترین استفاده را از نفاق و دو چهرگی این چهره های مزور و دورنگ برده و می برد. چنانچه در مورد همین فرد به عنوان سمبل این الگو مشاهده می کنیم که همواره از سوی کانون قدرت و ظلم و فساد به صورت مستقیم یا غیر مستقیم مورد اکرام و تجلیل و حمایت قرار می گرفته و سیاست چهره سازی در مورد او از جمله رویکرد های متداول بین حکام ظلم و جور بوده است و خود او نیز با کمال اشتیاق به استقبال این سوی گیری ها می رفته است. به عنوان نمونه عبدالله بن عمر با این سابقه ی تاریک و متزلزل به سپاس خوش خدمتی های ننگینش به عنوان یکی از "مکثرین" (17) مطرح می شود و تنها در مسند احمد بن حنبل که بزرگترین مجموعه ی روایی عامه است بیش از 1700 روایت از وی نقل شده است در حالی که از دو سبط پیامبر (ص) یعنی امام حسن مجتبی (ع) و امام حسین (ع) هر کدام 6 روایت نقل شده است!




    سیب خیال


    در پایان توجه خواننده ی محترم این سطور را به عبرتی تکان دهنده از ماجرای عبدالله بن عمر جلب می کنم. عبدالله با اشک هایی که در لحظه ی وداع با حسین بن علی (ع) ریخت و در مقابل با پاسخ ندادن به «ندای هل من ناصر ینصرنی» امام که مستقیما در قالب جمله ی «لاتدعن نصرتی» خطاب به شخص او گفته شده بود درس بزرگی را به محبین و ارادتمندان حسینی در سراسر تاریخ داد. یعنی می توان بین اشک و ابراز علاقه و همچنین تنها گذاشتن  و خیانت به سیدالشهداء (ع) جمع کرد! امام (ع) به او اجازه داد این صحنه های ارادت و حزن فراق را در حافظه ی تاریخ ثبت کند تا محبین و عزادارن حسینی در هر گوشه ای از تاریخ بدانند که اگر فقط به اشک و ناله و حزن برای کشته شدن امامشان اکتفا کنند و از اقدام عملی و قاطع و مجدانه بر اساس آگاهی و بصیرت و ایمان در راستای تحقق اهداف بلند حسین بن علی (ع) در مبارزه با طاغوت ها و اعتلای اسلام و امامت و ولایت خودداری کنند فرقی با عبدالله بن عمر نخواهند داشت و در عمل و واقعیت پیرو الگوی عبدالله عمر خواهند بود نه حسین بن علی (ع)! هیئت ها و مجالس روضه باید پرچمدار آرمان های امام (ع) باشند و پرچم مبارزه با ظاغوت و استکبار جهانی همواره باید بر دوش سینه زنان و عزادارن حسینی در احتزاز باشد. آری! چنین الگویی از هیئت است که همیشه خار چشم دشمنان بوده و همواره سیل کینه و بغضشان را متوجه عزاراداری ها و هیئات عاشورایی نموده است و می کند و چنین محرم و صفری است که به فرموده ی رهبر کبیر انقلاب اسلامی (ره) اسلام را زنده نگه داشته است. (18) و سخن پایانی این که محبت و حتی معرفت به سید الشهداء و اهل بیت و قرآن کریم تا زمانی که به فعلیت نرسیده و منشا حرکت و تحول در نگرش و گرایش و اقدامات انسان نباشند قطعا در عمل هیچ ارزشی نخواهند داشت.


    پی نوشت ها:
    1 - ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج4، ص9-11
    2 - امالی صدوق، به نقل از بحارالانوار، ج44، ص311
    3 - «خذ الحسین و عبدالله بن عمر و عبدالله زبیر اخذا شدیدا لیست فیه رخصة حتی یبایعوا. والسلام»
    4 - مقتل خوارزمی، ج1، ص190
    5 - کنیه ی عبدالله بن عمر
    6 - یحیی بن زکریا پیامبر بزرگ الهی بود که زهد و پارسایی او در آیات قرآن کریم -سوره ی مریم- به تصویر کشیده شده است. او در سال 28 میلادی به وسوسه ی "سالومه" دختر ناپاک پادشاه وقت به طرز دردناکی به شهادت رسید و سر مطهرش برای این زن فاسد به عنوان هدیه فرستاده شد.
    7 - به نظر می رسد مراد از این اعداد بیان کثرت باشد نه تعیین تعداد.
    8 - اشاره ای است به سنت امهال و استدراج الهی.
    9 - «یا اباعبدالرحمن! اما علمت ان من هوان الدنیا علی الله ان راس یحیی بن زکریا اهدی الی بغی من بغایا بنی اسرائیل؟! اما تعلم ان بنی اسرائیل کانوا یقتلون ما بین طلوع الفجر الی طلوع الشمس سبعین نبیا ثم یجلسون فی اسواقهم یبیعون و یشترون کان لم یصنعوا شیئا؟! فلم یعجل الله لهم بل امهلهم و اخذهم اخذ عزیز ذی انتقام. اتق الله یا اباعبدالرحمن و لاتدعن نصرتی!» لهوف، ص26، مثیرالاحزان، ص20
    10 - «استودعک یا اباعبدالله!» امالی صدوق، مجلس30
    11 - فتح الباری، ج13، ص60
    12 - صحیح بخاری، ج9، کتاب الفتن، حدیث شماره ی 6694
    13 - باز هم عبدالله را در مقابل موج بیداری دینی و اسلامی مشاهده می کنیم. یکبار در مقابل خلافت علوی و یک بار در مقابل خونخواهی حسینی!
    14 - «من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة»
    15 - ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج13، ص242
    16 - مائده (5) ، آیه ی 33
    17 - مکثرین به افرادی می گویند که روایات بسیاری از پیامبر نقل کرده اند. این افراد بواسطه ی این لقب دارای وجهه ی اجتماعی و دینی ممتازی بوده اند.
    18 - در نگارش این متن استفاده ی بسیاری از کتاب ارزشمند "سخنان حسین بن علی (ع) از مدینه تا کربلا" نوشته ی مرحوم آیت الله محمد صادق نجمی شده است. این عالم بزرگوار چند ماه پیش به رحمت خدا رفتند.



    بسم الله الرحمن الرحیم


    1. "من نماز می خونم ، نمی تونم دروغ بگم "
    این جمله ای است که همیشه وقتی می خواهد میزان صداقت گفتارش را به ما نشان دهد به کار می برد .برایم جالب است که از نظر او نماز خوان ها نباید دروغ بگویند .جالب است که نماز او باعث می شود دست از یک گناه بزرگ که از نظر خیلی از آدم های روزگار ما بدون آن زندگی نمی چرخد ، بردارد.


    2. "باورت نمی شود از وقتی دارم شرح گناهان کبیره را می خوانم میبینم که چقدر ما خوابیم و حالیمان نیست ! خیلی از کارهایی که به نظرمان اشکالی ندارد و صبح تا شب باانها زندگی می کنیم جزو همون گناهان کبیره ایه که هزارتا حدیث در مورد عقاب سختشون خوندیم و ما غافلیم !"


    تاگی ها با یک استاد اخلاق آشنا شده بود بعد از اینکه با بقیه دوستانش آویزان استاد شده بودیند که جلساتی برایشان برای تربیت نفس بگذارد ، استاد گفته بود من کاری نمی توانم برایتان بکنم به غیر از اینکه توصیه کنم بروید یک بار شرح گناهان کبیره را بخوانید تا کمی بیشتر از حال و روز خودتان مطلع شوید !


    3. چند سال پیش بود . دانشجو بودیم . با هزار بد بختی در سالن سخنرانی جایی برای نشستن پیدا کردیم .سخنران دکتر عباسی بود .صحبت های زیادی در آن سخنرانی مطرح شد ولی یک موردش شاید تازه تر از باقی موارد بود .اینکه ایادی شیطان با تغییر مفاهیم در ذهن انسان ها سعی در کاهش بار اعتقادی کلمات دارند . مثلا ساعت در قرآن مجید به معنای قیامت و یک اتفاق بزرگ است . اتفاقی که انسان کم کار بی توشه باید از شنیدن و به یاد اوریش مو بر تنش راست شود . ولی امروز انسان معاصر ما اسم ساعت را که می شنود چه در ذهنش نقش می بندد ؟ یک صفحه مدور و دو عقربه و....و تو خود حدیث مفصل بخوان از مجمل


    4. در روزگاری که تلوزیون یکی از اعضای خانواده به شمار می رود ، در زمانه ای که بدون اینترنت و ماهواره و فیلم و سریال و دستگاه مغز پروری غرب زندگیمان نمی چرخد پرده های زیادی قلبهایمان را پوشناده است . پرده هایی که روز به روز خاطره بنده پاک بودن را در ذهنمان کمرنگ تر می کند ...


    و خدا کند که خودش فکری برای دلهای زنگار گرفته و ذهن های غافل ما بکند ....


    ما نه مرداب که جوییم بیا برگردیم


    و نمک خورده اوییم بیا برگردیم







  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:شروق (z_m)::نظرات ارزشی [ ارزشی]

    فقر ، گرسنگی نیست
    فقر ، عریانی هم نیست ؛ فقر ، گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان می کند
    فقر ، چیزی را نداشتن است ، ولی ، آن چیز پول نیست ، طلا و غذا نیست
    فقر ، ذهن ها را مبتلا می کند
    فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته یک کتابفروشی می نشیند
    فقر ، کتیبه سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند
    فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته می شود


    فقر، بی بند و باری اجتماعیست اینکه لباس نامناسب میپوشیم تا عشق را از نامحرمان گدایی کنیم!


    فقر ، پوسته تخمه هایی است که زیر پا میریزیم


    فقر ، همه جا سر می کشد


    فقر، خودخواهیست،کارهایی که از بقیه انتظار داریم اما خودمان حوصله ی انجام دادنش را نداریم
    فقر ، شب را بی غذا سر کردن نیست

    فقر ، روز را بی اندیشه سر کردن است



  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:توحیدی::نظرات ارزشی [ ارزشی]

    سیر نمایشگاهی کاریکاتورهای خیزش 8 آذر دانلود کنید (+)



  • کلمات ارزشی:

  • نویسنده ی ارزشی:توحیدی::نظرات ارزشی [ ارزشی]
       1   2   3   4      >
    خواننده گرامی جهت برقراری ارتباط با مدیر وبگاه فقط در نوشته های مدیر نظر قرار دهید